سرمقاله

محمدرضا نیکبخت


امروز بیش از گذشته، معماری داخلی در ایران مورد توجه قرار گرفته است و برگزاری جوایز متعددی با همین مضمون شاید نشانهای از همین اقبال و توجه باشد.

اینکه مرز میان معماری و معماری داخلی در چیست و تا چه میزان میتوان برای این عنوان، اعتبار قائل شد مجالی مجزا برای بحث را میطلبد اما اگر عجالتاً

فعالیتهایی که معمار، در راستای خلق و ساماندهی فضای داخل آثار معماری انجام میدهد را معماری داخلی بنامیم، میتوانیم سروقت پرسشهای دیگری برویم که در

این حوزه انتظار پاسخ دارند. چه چیزی یک معماری داخلی را واجد ارزش هنری مینماید؟ اگر قرار است ما در این آثار، هنری به خرج دهیم این هنر کجا ظهور مییابد

و از کجا نشأت میگیرد؟ ما تا چه میزان ارزشهای هنری در آثار داخلی را خلق میکنیم و منشأ اثر میشویم، و تا چه میزان از سرمنشاء دیگری بهره میگیریم و با

ارتقاء آن خلق ارزش میکنیم. اگر چنین است، آن سرمنشاء چیست؟

امروز که پرداختن به معماری داخلی در ایران تحت این قالب عمر درازی ندارد شاید بیان این پرسشها کمی سختگیرانه باشد اما میتواند فضایی برای تامل درباره آینده

فراهم آورد. عموماً در حوزههای هنری و مرتبط با هنر، گروهی با رویکرد مؤلفانه به دنبال خلق ارزشهای تازه تاسیس و ایجاد پارادایمی نو هستند. گروهی دیگر اما،

تألیف را به گونه دیگری تعبیر میکنند و توسل به دستگاههای زیباییشناسی دیگر و ارزشهای هنری آنها را به شرط اتخاذ زوایای بدیع مجاز میدانند. در این میان

رویکرد دوم، ما را در موقعیت پرسشی اساسی قرار میدهد؛ به کدام مرجع باید نگریست؟ آیا میتوان از مرجع بومی و مرجع غیربومی سخن گفت؟ پاسخ گفتن به این

پرسش قلم فرسایی و تاملات بسیار میطلبد، و شاید کسب نوعی توافق پیرامون آن نیز چندان کار سادهای نباشد. اما شاید بتوان روی رسیدن به اجماع درباره یک

مطلب، حساب بیشتری باز کرد؛ یک «موج» نمیتواند مرجع مناسبی برای توسل باشد، خواه از این مرز و بوم سر برآورده باشد و خواه از سرزمینی دیگر.

برای مثال نمیتوان منکر آن بود که گاهی  بهرهگیری از خلوص بصری در «بیان فرم» میتواند فضایی آرام و دلنشین را به معماری هدیه نماید. همچنین نمیتوان و

نباید از این نکته غافل شد که بهکار بستن الگوریتمهای ریاضی در طراحی فرم، هم مولد نوعی پویایی و سیالیت است و هم به سیمای اثر، طعمی نزدیک به طعم

معماری پیشینیانمان میدهد؛ طعمی که درکاربندیها و مقرنسهای معماری ایران، سراغش را داریم. اما اگر همین «کار با الگوریتمها» یا «خلوصبخشی» به بیان، در

لباس موجهایی همچون «طراحی پارامتریک» یا «مینیمالیزم» سراغمان بیایند، حتی اگر به خلق آثار تحسینبرانگیزی منجر شوند، درکمال دلگرمیها و امیدها، برای

ما دلمشغولیهایی باقی میگذارند. چراکه وقتی با یک «جو غالب شده» طرف باشیم، این تلقی ایجاد میشود که لابد اگر به جای این «جو » ، «جو» دیگری به ما

غالب شده بود ما به تناسب با آن یکی حرکت کرده بودیم.

بدون تردید امروز، از دل مسابقاتی که در حوزه معماری و معماری داخلی برگزار میشود، آثار قابل تأمل و ارزشمند بسیاری به جامعه معماری معرفی میشود و فعالیت

معماران جوان و با انگیزه در این حوزه مانند یک سرمایه دلگرمکننده میباشد. اما وقتی میتوان با خیالی آرامتر به آینده دل بست، که مدام از خود این پرسشها را

بپرسیم و سعی کنیم، بفهمیم کجا ایستادهایم و کجا را هدف گرفتهایم. چقدر در برخورد با معماری خودمان را یافتهایم و چقدر در حال تأثیر گرفتن از موجها هستیم. تا

زمانی که این اتفاق نیفتد ناگزیر هستیم به آثاری دلخوش کنیم، که گویی آنها را به جای ابتدا، از میانه آغاز کردهایم و نطفه آنها، جای دیگری بسته شده است.

از آنجایی که معماری داخلی از گزند عوامل جوی در امان است و همچنین مخاطب، آن را از فواصل ناچیز و حتی از طریق لمس ادراک میکند واجد ظرفیتهایی

منحصربهفرد است که طراحی هنرمندانه جزئیات را تا کوچکترین مقیاسهای ممکن، معنیدار مینماید. اجزا در معماری داخلی میتوانند تا سر حد یک تار مو، ترد و

ظریف شوند و چشم مخاطب را نوازش دهند. گذشته از این قابلیتها که هر یک نیازمند بذل توجه هستند، باید اذعان کرد که امروز جای طعم «شاعرانه» در معماری

داخلی خالی است. «شاعرانگی» و «رازآلودی» صفتی انکارناپذیر از هنر و معماری ایرانی است که آن را به حد اعلا به ارث بردهایم اما چندان که باید، به آن حساس

نیستیم. این ویژگی از آنجا که همچون یک «صفت» عمل میکند، میتواند در پدیدههای مختلفی، از یک «جمله» گرفته تا یک «شیء» و یا یک «بنای معماری »،

ظهور نماید. چراکه صفات در بند قیود دست و پاگیر نیستند. «چگونه میتوان معماری داخلی را همچون یک شعر سرود؟» این پرسشی است که میارزد اگر در خلال

طراحی مدام به آن بیندیشیم و شاید بتوانیم از آن سکویی برای عزیمت درست کنیم. آنان که فرهنگی را که در آن نفس میکشیم کاویدهاند، تأکید کردهاند که این فرهنگ

را نمیتوان بدون این شاعرانگی در نظر آورد. شاید توجه نمودن به چنین صفاتی، کلید پایان دادن به مرزبندیهای کاذبی باشد که معماران را از عموم مردم جدا ساخته

است. چرا که وقتی صفتی از مقیاس فرد و یا گروه، فراتر رفته و به یک فرهنگ آغشته میشود، بهمانند یک زبان، توان برقراری یک گفتوگوی قومی در آن ایجاد

میگردد.

ما هنوز به آن ترتیب که شایسته است، پیرامون  معماری داخلی در فضاهایی که نیاکانمان شکل دادهاند، نیاندیشیدهایم. این درحالی است که به نظر میرسد اگر خواسته

باشیم به یک زبان «خودی» و «بومی» در معماری امروز دست پیدا کنیم، معماری داخلی به نسبت دیگر حوزههای معماری، توان و استطاعت بالاتری برای تقرب به

این زبان دارد. اگر نخواهیم که در این مجال، درگیر تفسیر واژههایی مثل «درونگرایی» بشویم، میتوان عنوان کرد که معماری ما به طور عمده تمایل به برپا کردن یک

«درون» داشته است. یعنی معماری بواسطه برافراشتن مرزهای مفصل در کرانهای خود، بلافاصله میدانی از نیروها به راه میاندازد تا یک «درون» بسازد و به آن رو

کند؛ چه این کرانها به یک شهر متعلق باشند، چه به یک خانه کوچک. شاید بتوان بیان کرد که معماری ایرانی، همواره یک معماری داخلی بوده و بیرونیترین

فضاهای معماری نیز، تا سرحد ممکن به یک درون ارتقاء یافتهاند. تامل بر این تمایل غریب، میتواند برای یک معمار داخلی حائز معنی و مولد ایدههای بدیع باشد.

شاید اگر بیش از آنچه تا امروز مبذول داشتهایم، به چنین کند و کاوهایی، اهمیت دهیم بتوانیم در دنیا سخنی برای عرضه داشته باشیم.

در هر حال، معماری داخلی در ایران هنوز، آبستن آیندهای پرفراز و نشیب است؛ آیندهای که با تأمل و ممارست، میتواند معماری امروز را به جایگاهی که شایسته

است، نزدیک نماید. شاید بازیافتن جایگاهی که در آن از گزند تقلید و انفعال در قبال موجها آزاد شده باشیم آرزویی ناممکن نباشد. جایگاهی که در آن توانسته باشیم

توان خود را در بارور کردن آثار معماری احیا کنیم.

 


چاپ