هستی باغ ،به وقتِ نبودِ طبیعت ،در حصار کلام

خوبچهر کشاورزی

 

رنگی ز گل ندارم و بوئی ز یاسمن           آری کلید دار در بوستان منم !

ناداری و دارندگی ، تضاد و تقابلی که برای شاعر ( وحشی بافقی ) که خود را در شعرش در حکم باغبان قلمداد کرده برای خیلی قابل توجیه و پذیرش میباشد و آنها را به مرحله ای از این کیفیت رسانده که خیلی از حس ها را میتوان درک کرد اما نمیتوان آنرا وصف کرد مگر با صفات منفی ، از قبیل اینکه بگوئیم خدا جسم نیست ،مکان ندارد و مشمول زمان نمیشود. البته این مطلب موجب آن نمیشود که فراموش کنیم که هیچکس نمیتواند چیزی را درک کند که غیر تجلی وجود باشد. حافظ میگوید :

              الا ای آهوی وحشی کجائی              مرا با تست چندین آشنائی

             دو تنها و دو سرگردان دو بی کس      دد و دامت کمین از پیش و از پس

داشتن تصویر ذهنی چیزی در واقع مانند دیدن آنست و نه داشتن خود آن چیز. بنا بر این آنچه در جهان واقع وجود ندارد ولی در ذهن موجود است، لاجرم می تواند به واسطه پدیده خلاقیت عیان شود و پا به عرصه وجود بگذارد.

باغ این کلمه سه حرفی ساده، یکی از همین پدیده های پیچیده است که در ادبیات ما به صفت های گوناگون موصوف شده است از آن جمله است ” بهشت “.

ما قبول داریم که ، نماد واستعاره ما را به خلق معنا وامی دارند، همچنین موجب درک روابطی که مبهم و دور از ذهنند میشود. حال در این ماجرائی که بنا داریم از آن حرف بزنیم ، مشاهده میکنیم که آگاهی و قبول نشانه های گیاهی منوط به توانائیهای ادراکی است ونه تخیلی.بطور مثال مشاهده میکنیم که عملا پشت هر گیاهی برای همگان، یک فهم مشترک است و آن یاد آوری جریان و گذر زمان کرانمند است مثل صبحگاه ، شامگاه ، فصول و ……. با شرایط ویژه خودشان و این به ما می قبولاند که مثلا جزئیاتی در زندگی هستند که دور و بر ما اتفاق می افتد و ارزش دارند که به آنها توجه کنیم. خواجه شیراز به نشانه این توجه ، بیتی دارد با مضمون زیر:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش           بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

و اما در مقابل نمادپردازی ، نوعی صراحت هم وجود دارد که بی توجهی به آن میتواند دست به خود ویرانگری محسوب شود.در سالهای اخیر باغهای ایرانی را نشانه ای ناسوتی از دنیای لاهوت نامیده و شناسانده اند. عاملی که موجب این باور شده واژه پردیس، پارادایز و فردوس بوده است که هم اکنون این واژه ها به معنی بهشت شناخته میشوند ودر این میان واژه اصلی یعنی ” پَرَه دَئیزَه” (pririr-daêza) که همه اشارات والهامات بهشتی بر گرفته از این لفظ میباشد گم شده است! در لغت نامه دهخدا وهمچنین در برهان قاطع درپانوشت لغت فردوس آمده است که: ” فردوس معرب از ایرانی، در اوستا دو بار به کلمه پره دئیزه برمیخوریم و آن مرکب از دو جزء پیشوند” پئیره”((pairi به معنای گرداگرد و پیرامون، دوم “دئزه” ((daêza به معنای رویهم چیدن و دیوار گذاشتن و انباشتن.

در زمان هخامنشیان، در ایران زمین بزرگ و نیز در مقابل قلمرو آنان بخصوص در آسیای صغیر، پئیری دئزها که باغهای باشکوه وبزرگ پادشاه وخشتره پاون ها( استانداران و شهرداران ) و بزرگان ایران بود، شهرتی داشت. این محوطه ها چنانکه مکرر گزنفون در کورش نامه، وانباز وپلوتارخس مینویسند، درختان انبوه وتناور داشته وآب در میان آنها روان بوده وچهار پایان بسیار برای شکار در آنها پرورش می یافته اند. این گونه پارکها که در سرزمین یونان وجود نداشت، ناگزیر افکار یونانیان را متوجه خود کرد و آنان نیز همان نام ایرانی را بصورت paradeisos  بکار بردند. در اکدی متاخر paradise ودرعبری pardes ( پارک یا باغ) ودر ارمنیpârdês  (باغ) همه از ریشهpririr-daêza  ایرانی هستند و به معنای جای محصور ودیوار کشی شده میباشد. این حصار میتوانسته جدا از نشان ملکیت، برای مدیریت حفاظت از همه نوع تهدیدی که برای تمام موجودیت باغ منظور بوده، نیز باشد.

در باغ ممکن است چیزهای ناموجود بیشتر از چیزهای موجود باشد، وهمیشه چیزی اساسی بیرون از درختان و گیاهان کاشته شده که در نهایت درایت انتخاب شده، وجود دارد که این تصور میدهد”که در عین حال ناموجود را هم داریم میبینیم” ! این مسئله در باغهای ایرانی، ژاپنی، چینی مصداق دارد که از ادبیات و اشعار این هر سه، کاملا عیان است.

در اینجا واکنون این تعریف می گنجد که وقتی خیلی نزدیک به طبیعت زندگی نمی کنیم، علائق خود را در اشعار پیدا میکنیم و از استعارات آن بهره میبریم. اشعار ژاپنی بخصوص هایکوها واشعار ایرانی پر است از تاثیر طبیعت، یا در حقیقت باغ گونه ای به رسم کلام.  ژاپنی در هایکوهای خود گیاهان، فصول، شب و روز، تاثیرات طبیعی، ماه و خورشید، آب، صدا، پرنده و……..را در بود ونبود خود به کلامی بسیار کوتاه که ناموجود آن بمراتب بیشتر از موجودهاست را یادآوری و تحریک احساسات میکند.

                                                                                                 شبان گاهان

در باغ تاریک

چه آرام است شقایق پُر پَر

        دکه ای،

        وزنه ها روی کتاب مصور

       باد بهار!

 ایرانی هم با داشتن اشعاری که به زیبائی و ظرافت، نشانه های زندگی وتجلی همه چیز را در همه کس، رودررو، هم می شناساند وهم درعین حال یادآوری میکند.

               پنجۀ تاک زسرمای سحر میلرزد              لاله از بهر همین کرده فروزان منقل “وحشی بافقی”

سعدی شیرازی طنزگونه، نشانه هائی را به رخ می کشد که بسیار جالب میباشد:

              با جوانان راه صحرا بر گرفتم بامداد ابلهی گفتا تو پیری با خردمندان نشین

             گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار همچو طفلان دامنش پر ارغوان و یاسمن

آیا عیان نیست که نشانه ها واشارات ،دنیا و”من” را بهم مربوط میکند؟ این نکته ظریف، دنیای خیال را هم نشانه میرود که منشا خلاقیت است.تجلی فرایندی که “من” را در سرنوشت طبیعت ،هم قدر میکند بی همتاست.مگر نه اینست که در باغ، کاربر تمام حواس پنجگانه اش به انضمام قوه تخیلش،برانگیخته شده و دانسته یا ندانسته،خواسته یا نخواسته،در این باغگردی و سیر و سلوک ضرب آهنگ وجودش به تمامی در اختیار طبیعت قرار گرفته و همراه آن میشود و بدین طریق دگرگون و نو شده،جان تازه ای می یابد؟

بسیار گونگی طبیعت وسادگیش در یک نگاه، نکته ای بسیار مهم میباشد که ایرانیان در طراحی و باغسازی خود از این جهان بینی ، بسیار بهره گرفته اند، درحالیکه این زاویه و دیدگاه دراشعار ژاپنیها، بیشتر دیده میشود.

             درختان تناور بی شمارند و

       نام هاشان نا معلوم

   صدای زنجره ها.

“خواجوی کرمانی” سفر خود را از کرمان به خارج از آن در یک غزل شرح داده و آب وتاب این سفر را در تشابهات خود و اجزاء طبیعی تشکیل دهنده یک بستان (باغ) برگرفته  وچنین سروده است:

باز چون بلبل به صد دستان به بستان آمدیم         باز چون مرغان ِ شبگیری،خوش الحان آمدیم

گر به دامن دوستان گل میبرند از بوستان            ما به کام دوستان با گل به بستان آمدیم

                        آستین افشان برون رفتیم چون سرو از چمن         دوستان، دستی که دیگر پای کوبان آمدیم

همچو گل یکسال اگر کردیم غربت اختیار            مژده بلبل را که دیگر با گلستان آمدیم

در میان بوستان چون بید اگر لرزان شدیم            بر کنار چشمه چون سرو خرامان آمدیم

صبر در کرمان بسی کردیم خواجو، وز وطن         رخت بر بستیم و،دیگر سوی کرمان آمدیم

تفاوت در ریزنگری تشابهات “من” و “دنیا” ،همانا در اشعار ملتها متجلی میباشد و این که تا چه پایه با وجود تفاوتها در بیان، این دو بر هم منطبق میباشد.

زبان ِ آغازِ یک باغ، در داستان ِ همین نگرش میباشد و ظاهر علمی، فقط برای اینست تا از گفته ها و ناگفته های حکایت حراست کند وآنرا ماندنی نگاهدارد.

این علم میتواند سنت گرا، نوگرا، و یا پیشرو باشد. انتخاب، زمانی معنا داردکه مابین هم داستانی و طراحی مانده باشی. بطور مثال اگر بدانی و بخواهی که از تقویم گیاهی ایرانیان که هر روز از ماه به گلی منسوب می داشته اند واین دانش و اشراف و شناخت هستی این گیاهان که حد نصاب آن سی عدد میباشد (هر ماه سی روز) را در طراحی بگنجانی، یا اینکه، باغی را در خیال داشته باشی که پس از یک جنگ شیمیائی ، زمین بواسطه آن عقیم شده  وفقط گیاهان بخصوصی در آن میروید را عرضه نمائی و ناچاری ازفناوریهای پیچیده وجدید که طراحی راتحت تاثیرقرار میدهند از آنها برای مسائلی که “آشکار” وحتی “نهان” میکند،  استفاده کنی،تفاوت از سنت تا فرامدرن و پیشرو میباشد. وقتی مسیر اشعار ملتهای ایران ،چین،و ژاپن دنبال میکنیم ، روندی که طی قرنها ، اشعار پیموده اند، بواسطه تجربیات تلخ شاعرانش،خیال آدمی رابه مرز تخریب جهان نزدیک میکند.

گلوله در سینه،

                 مردی به ادامه حیات خویش می کوشد

در کوه های تابستان.       (“توشی”      ژاپن)

“فریدون مشیری”:

دیرگاهیست در فضای جهان

آتشین تیرها صدا کرده.

دست سوداگران وحشت ومرگ

هرطرف آتشی به پا کرده.

باغ را دست بی حیای ستم،

از نشاط و صفا جدا کرده.

پر خونین به شاخساران هست

برگ رنگین به شاخساران نیست!

این هیولا که رفته تا افلاک

چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل وشکوفه وبرگ،

دود و ابرست و خون و آتش و مرگ!

(“کی جو”: ژاپن)  

        مردن و زیستن،

       زیستن و مردن،

                       و خاک را شخم زدن.

(“تاداشی آمانو”     1909 چین)

       بیا،برنج را گرد آور

    که در امتداد راه آهن پراکنده است

         خیس

    زیر نم نم باران

    نامش “بمب” است       کیسه برنج بازار سیاه!

خورشید زیر باران گل می درخشد آرام

در اینجا،

برنجزار با بیرحمی متلاشی شده است.

با خبریم که در قرون گذشته هم جنگ و ویرانی بوده ولی فراموش نکنیم که درآن سالها ابزار جنگی آنچنان تهدید کننده نبوده که قوت از همه چیز حتی زمین وخاک ببرد!

ابن شادی همدانی(ح.520ه.ق)در شرح منوچهر بن ایرج بن افریدون گوید:شهرها و زمین ایران که خراب گشت از (افراسیاب) و در جمله شهر ری بود که منوچهر بدین جایگاه از نو بنا نهاد وعمارت آن هیچ نمانده بود و از نو آسانتر بود کردن و آنرا ماه جان (مادگان)،ماه مان(مادمان) نام کرد وآن خرابه را ری برین خواندندی….منوچهر بسیاری از شکوفه ها و گل وریاحین از کوه و صحرا به شهرها آورد بکشت ودیوار فرمود کشیدن پیرامون آن. چون بشکفت و بوی خوش یافت آن را بوستان نام نهاد.

حضرت حافظ گفته:

طی مکان ببین و زمان، در سلوک شعر          کاین طفل، یکشبه ره صد ساله میرود

اگر فرض را بر یقین حضرت حافظ بگذاریم، تلخی اشعار در هردو فرهنگ وادبیات ایران و ژاپن در شعر معاصر، اشاراتی مبنی بر یک دوران افول و دورافتادگی از اصل خویش است. آبهای ستودنی،گیاهان ستودنی،زیبائیهای طبیعت،کوهها،دریاها، که روزی ورد دعاهایمان بود، همه نابود میشوند.خدا به داد باغ برسد!  بایدامیدمان به یک رستاخیز فرهنگی سازنده باشد،که دوباره بجائی برسیم که یادمان بیاید، گیاهان را نام برده و بستائیم،آبها را نام برده بستائیم. این کار، بوی آشنائی با گیاهان و طیبعت را میدهد.این رایحه،آماده است بمحض برخورد با هوای اطراف خود پراکنده شود.زمان میخواهد ولی امیدوارانه میباشد. هر آن گاه باور کنیم که آشنائی با گیاهان،یک داد و ستد است و بسیار عادلانه وبخشنده،امیدوارانه تر هم خواهد شد.

 

“انوری” می گوید:

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی که چون بنفشه ز سستی فرو شدست سرم

گر اندکی عرق نسترن به دست آری به من فرست و گر نه بگوی تا بخرم!

 

منتشر شده در شماره 35 فصلنامه معماری و ساختمان